http://mehrangoli64.ParsiBlog.com | ||
خاطـره ای تفـکربرانگیـز از پـروفسور حسـابی [ چهارشنبه 91/7/26 ] [ 9:36 صبح ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
خدا هم همین طور عمل می کند! [ یکشنبه 91/7/23 ] [ 8:44 صبح ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
[ چهارشنبه 91/7/5 ] [ 12:27 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
فکرم همهجا هست، ولی پیش خدا نیست
سجاده زردوز که محرابِ دعا نیست گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟ اندیشه سیال من ـ ای دوست ـ کجا نیست؟! از شدت اخلاص من عالَم شده حیران تعریف نباشد، ابداً قصد ریا نیست! از کمیتِ کار که هر روز سه وعده از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست یکذره فقط کُندتر از سرعت نور است هر رکعتِ من حائز عنوان جهانیست! این سجده سهو است؟ و یا رکعت آخر؟ چندیست که این حافظه در خدمت ما نیست ای دلبر من! تا غم وام است و تورم محراب به یاد خم ابروی شما نیست بیدغدغه یک سجده راحت نتوان کرد تا فکر من از قسط عقبمانده جدا نیست هر سکه که دادند دوتا سکه گرفتند گفتند که این بهره بانکیست، ربا نیست! از بسکه پی نیموجب نان حلالیم در سجده ما رونق اگر هست، صفا نیست به به، چه نمازیست! همین است که گویند راه شعرا دور ز راه عرفا نیست -- [ پنج شنبه 91/5/12 ] [ 7:30 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردند. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چند تایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد. پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد. همون شب دختر کوچولو با آرامش تمام خوابید و خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمیتونست بخوابه چون به این فکر میکرد که همونطوری که خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینیها رو بهش نداده
نتیجه اخلاقی داستان: عذاب وجدان همیشه مال کسی است که صادق نیست آرامش مال کسی است که صادق است لذت دنیا مال کسی نیست که با آدم صادق زندگی میکند آرامش دنیا مال اون کسی است که با وجدان صادق زندگی میکند و یه نکته دیگه اینکه همهی آدما بقیه رو از منظر وجدان خودشون میبینن -- [ پنج شنبه 91/5/12 ] [ 7:28 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
[ چهارشنبه 91/5/11 ] [ 10:53 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
سلامــــ ? مهدے جا??...! ? [ چهارشنبه 91/5/11 ] [ 10:51 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
وَ مَا لِی لَا أَبْکِی وَ لَا أَدْرِی إِلَى مَا یَکُونُ مَصِیرِی وَ أَرَى نَفْسِی تُخَادِعُنِی وَ أَیَّامِی تُخَاتِلُنِی وَ قَدْ خَفَقَتْ عِنْدَ رَأْسِی أَجْنِحَةُ الْمَوْت ...
چرا گریه نکنم در حالی که نمیدانم بازگشتم به کدام سو خواهد بود و میبینم که نفسم با من حیلهگری میکند و رزگارم فریبم میدهد و این در حالی است که بالهای مرگ بر بالای سرم تکان میخورد! فرازهایی از دعای ابوحمزهی ثمالی در سحرهای ماه رمضان [ چهارشنبه 91/5/11 ] [ 9:59 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
شکسپیر میگه؛ اگر کسی را دوست داری رهایش کن اگر سوی تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول برای تو نبوده.
[ چهارشنبه 91/5/11 ] [ 9:57 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
زنى به حضور حضرت داوود (علیه السلام ) آمد و گفت : اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟ داوود (علیه السلام ) فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند . سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟ زن گفت : من بیوه زن هستم و سه دختر دارم ، با دستم، ریسندگى مى کنم ، دیروزشال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم، تا بفروشم، و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد، و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تامین نمایم .
هنوز سخن زن تمام نشده بود، در خانه داوود را زدند، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (علیه السلام ) آمدند، و هر کدام صد دینار (جمعا هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند: این پولها را به مستحقش بدهید. حضرت داوود (علیه السلام ) از آن ها پرسید: علت این که شما دست جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟
عرض کردند : ما سوار کشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید، و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم ، ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته ای سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن ، موردآسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم ، و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار، بپردازیم ، و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ما است به حضورت آورده ایم ، تا هر که را بخواهى، به او صدقه بدهى.
حضرت داوود (علیه السلام ) به زن متوجه شد و به او فرمود: پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى؟ سپس هزار دینار را به آن زن داد، و فرمود: این پول را در تامین معاش کودکانت مصرف کن، خداوند به حال و روزگار تو، آگاهتر از دیگران است.
و اوست آن کس که براى شما گوش و چشم و دل پدید آورد. چه اندک سپاسگزارید.
سوره مؤمنون - آیه 78
[ چهارشنبه 91/5/11 ] [ 6:52 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
|
||
[ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] |