http://mehrangoli64.ParsiBlog.com | |||||
بوفالوی نر قوی موفق شد تا از حمله شیر بگریزد او به سوی غاری می دوید که اغلب به عنوان پناهگاه از آن استفاده می نمود هوا تاریک شده بود بلاخره به غار رسید در حالی که شیر بدنبال او به هر سو سرک می کشید . [ چهارشنبه 90/7/13 ] [ 8:2 صبح ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود. [ سه شنبه 90/7/12 ] [ 6:43 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
شیرین" ملقب "ام رستم" دختر رستم بن شروین از سپهبدان خانان باوند در مازندران و همسر فخرالدوله دیلمی(387ق. ـ 366ق.) که پس از مرگ همسر به پادشاهی رسید او اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام بود. او بر مازندران و گیلان ، ری ، همدان و اصفهان حکم می راند .
[ سه شنبه 90/7/12 ] [ 6:43 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
روزی روزگاری ماهیگیری جوان ماهی ای طلایی گرفت.تا خواست ماهی را در سبد بیندازد ماهی شروع کرد به حرف زدن و با لهجه غلیظ دریایی گفت:… [ یکشنبه 90/7/10 ] [ 5:53 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
عاشق شد و خدا شمشیری به او داد، که عشق شمشیربازی است. شمشیری نه برای آن که بزند و نه برای آن که بکشد و نه برای آن که زخم بگذارد و خون بریزد. شمشیری تنها برای آن که بداند عشق، بازی است. بازی ای بسیار سخت و بسیار ظریف و بسیار خطیر.
برداشتی از این بیت مثنوی [ پنج شنبه 90/7/7 ] [ 7:59 صبح ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد… این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود. [ شنبه 90/6/5 ] [ 3:29 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
در اینجا به درسهایی از زندگی اشاره کرده ایم که براحتی میتوانید از آنها بهره بگیرید : [ شنبه 90/6/5 ] [ 3:28 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد [ شنبه 90/6/5 ] [ 3:12 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
[ دوشنبه 90/5/17 ] [ 10:41 صبح ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم ادامه مطلب... [ چهارشنبه 90/4/29 ] [ 10:36 صبح ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
|
|||||
[ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] |