ابزار وبلاگ

داستان و شعر شهرستان بجنورد - شهرستان بجنورد
سفارش تبلیغ
صبا

http://mehrangoli64.ParsiBlog.com
 
لینک های مفید
Online User

روزی دو شکارچی برای شکار به جنگلی می روند . در حین شکار ناگهان خرس گرسنه ای را می بینند که قصد حمله به آنها را دارد.
 با دیدن این خرس گرسنه هر دوی آنها پا به فرار می گذارند در حین فرار ناگهان یکی از آنها می ایستد و وسایل خود را دور می اندازد و کفشهایش را نیز  از پا در می آورد ...
و دور می اندازد دوستش با تعجب از او می پرسد: فکر می کنی با این کار از خرس گرسنه سریع تر خواهی دوید؟
 او می گوید : از خرس سریع تر نخواهم دوید ولی از تو سریع تر خواهم دوید در این صورت خرس اول به تو می‌رسد و تو را می خورد و من می توانم فرار کنم!


[ چهارشنبه 92/4/26 ] [ 4:5 عصر ] [ مهران گلی ] [ دلگویه های شما () ]

پیچیده شمیمت همه جا ای تَن بی سر
چون شیشه ی عطری که سرش گم شده باشد



[ شنبه 91/10/16 ] [ 11:51 صبح ] [ مهران گلی ] [ دلگویه های شما () ]

شاطری که شاعر شد

 
 از زمانی که برای اولین‌بار میان بزرگتر‌ها شروع به مداحی کرد تا به امروز بیشتر از نیم قرن می‌گذرد؛ حالا تهران با نواهای او آشناست و از صدایش مشهورتر، اشعاری است که با تخلص «میثم» بارها و بارها از حنجره دیگران شنیده‌ایم.
به گزارش خبرنگار آیین و اندیشه خبرگزاری فارس ، بارها در مجالس روضه امام حسین(ع) این رباعی به گوشمان خورده و آه از دل و جانمان برخاسته است:
گرد حرم دویده‌ام/ صفا و مروه دیده‌ام
[ شنبه 91/10/16 ] [ 10:4 صبح ] [ مهران گلی ] [ دلگویه های شما () ]

داستان آموزنده چرا برای من ؟

دخترک که از درس جبر نمره نیاورده بود و بهترین دوستش هم او را ترک کرده بود پیش مادرش رفت و گفت: “همش اتفاق های بد می افته!”
مادر که در حال کیک پختن بود از او پرسید که آیا کیک دوست دارد؟
و دخترک جواب داد: “البته! من عاشق دست پخت شما هستم.”
مادر مقداری روغن مخصوص شیرینی پزی به او داد دخترک گفت: “اه..! حالم رو به هم می زنه!”
مادر تخم مرغ خام پیشنهاد کرد و دختر گفت: “از بوش متنفرم!”
این بار مادر رو به او کرد و پرسید: “با کمی آرد چطوری؟” و دختر جواب داد که از آن هم بدش می آید.
مادر با چهره ای مهربان و متین رو به دخترش کرد و گفت: بله شاید همه این ها به تنهایی به نظرت بد بیایند ولی وقتی آنها را به اندازه و شیوه مناسب با هم مخلوط کنیم یک کیک خیلی خوشمزه خواهیم داشت!

خداوند نیز این چنین عمل می کند؛ ما خیلی وقتها از پیشامدهای ناگوار از پروردگارمان شکایت می کنیم در حالی که فقط او می داند که این موقعیت ها برای آمادگی در مراحل بعدی زندگی لازم است و منتهی به خیر می شود. باید به خداوند توکل کرد و اطمینان داشت که همه این موقعیت های به ظاهر ناخوشایند معجزه می آفرینند.

مطمئن باش که خداوند تو را عاشقانه دوست دارد چون در هر بهار برایت گل می فرستد و هر روز صبح آفتاب را به تو هدیه می کند. پروردگار هستی با اینکه می تواند در هر جای این دنیا باشد قلب تو را انتخاب کرده و تنها اوست که هر وقت بخواهی چیزی بگویی گوش می کند و تو باید صبور باشی و این مراحل را طی کنی.

منبع بروزترینها


[ یکشنبه 91/10/3 ] [ 10:41 عصر ] [ مهران گلی ] [ دلگویه های شما () ]

یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا است ازدواج کرد.
اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آنها از هم جدا شدند.
طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی است.
اما به نظر می‌رسد که دوستم بیشتر و عمیق‌تر از گذشته عاشق همسرش است.
عده‌ای آدم فضول در اطراف از او می‌پرسند : فکر نمی‌کنی همسر قبلی‌ات خوشگل‌تر بود؟
دوستم با قاطعیت به آنها جواب می‌دهد: نه! اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی میشد و فریاد میزد، خیلی وحشی و زشت به نظرم می‌رسید.
اما هسمر کنونی‌ام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.
وقتی این حرف را می‌زند، دوستانش می‌خندند و می‌گویند : کاملا متوجه شدیم...
زن‌ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند.

بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند؛
سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند.
اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید.
اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت.
زیرا "حس زیبا دیدن" همان عشق است ...
 


[ چهارشنبه 91/9/15 ] [ 8:13 عصر ] [ مهران گلی ] [ دلگویه های شما () ]

مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:
نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.
کشیش گفت:
بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.
خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی.

اما در مورد من چی؟ من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟

می دانی جواب گاو چه بود؟
جوابش این بود:
شاید علتش این باشد که
"هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم"
 


[ جمعه 91/9/10 ] [ 5:30 عصر ] [ مهران گلی ] [ دلگویه های شما () ]
Monday, 6 August 2012, 10:38

خردمندی سوار بر اسب می رفت، ناگهان دید ماری به سوی دهان مردی خفته در زیر درخت می خزد، اسب را هی کرد و چهار نعل تاخت تا مار را از کام آن نگون بخت در آورد. ولی دیگر کار از کار گذشته بود و سعی و تلاش او به جایی نرسید و مار به کام مرد خفته در خزید. خردمند با خود اندیشه ای کرد و برای نجات مرد خفته نقشه ای کشید. به همین منظور بی آنکه مرد خقته را خبر دهد که مار در داخل شکم او فرو رفته است به یکباره بر او حمله کرد و با ضربات تازیانه و گرز او را از خواب بیدار کرد. مرد خفته در حالی که گیج شده بود سراسیمه از خواب برجهید و گیج و مبهوت از ترس تازیانه های مرد سواره شروع به فرار و دویدن کرد و سوار نیز غضبناک بر او همچنان حمله می آورد. مرد که دید سوار همینطور به اینکار ادامه می دهد چاره را در فرار دید اما مرد خردمند همچنان با اسب به دنبال او می آمد و او را با شدت می زد. سر انجام آن مرد با حالی زار به زیر درختی پناه برد که در زیر آن سیبهایی پوسیده و گندیده فراوان ریخته بود. سوار که هنوز در پی مرد بود او را مجبور به خوردن سیبهای گندیده کرد،  به طوری که شکم او از فرط خوردن باد کرد و بعد دوباره مرد بیچاره را مجبور کرد که درون صحرا بدود، هر چه مرد التماس می کرد فایده نداشت، کار به جایی رسیده بود که اشک می ریخت و نفرین می کرد و مرد سوار را فحش می داد ولی مرد خردمند گوشش به این حرفها بدهکار نبود و به کار خویش مشغول بود.

این وضعیت تا غروب ادامه پیدا کرد تا جایی که مرد مار خورده دیگر انرژی برای دویدن نداشت و از طرفی سیبهای گندیده درون شکمش نیز بسیار آزارش می دادند تا جایی که دیگر نتوانست تحمل کند و تمام آنچه که درون شکمش بود یک جا بالا آورد و خالی کرد، تازه آنجا بود که چشمش به مار افتاد و سمی که از داخل شکمش بیرون می آمد را دید. گیج و مبهوت به مرد خردمند نگاه کرد و گفت به راستی که تو از اولیاء خداوند هستی  و من جانم را مدیون تو هستم. من برای تمام نادانیم از تو عذر می خواهم و برای تمام ناسزاهایی که به تو داده ام از تو حلالیت می خواهم. اما خوب ای مرد خردمند چرا از اول به من ماجرا را نگفتی تا من آنگونه برخورد نکنم.

تو مرا جویان، مثال مادران                   من گریزان از تو مانند خران

خر گریزد از خداوند از خری                  صاحبش در پی ز نیکو گوهری

نه از پی سود و زیان می جویدش            بلکه تا گرگش ندرد یا ددش

مرد خردمند در حالی که اسبش را هی می کرد و داشت از مرد آشفته دور می شد به او گفت: اگر من از اول برای تو ماجرا را می خواستم شرح بدهم تو از ترس جانت از بدن در می آمد و هیچ کاری انجام نمی دادی برای همین از خدا صبر خواستم تا در برابر دشنامهای تو صبور باشم تا بتوانم کارم را به سرانجام برسانم.

و مرد خردمند همچنان که مرد مار خورده به او سجده می کرد و تشکر می کرد از او دور شد و به راه خویش ادامه داد.

***************************************************

این داستان دقیقا در مقابل داستان دوستی خاله خرس است که از هزار دشمنی بدتر است. قهر و درشتی فرزانگان از لطفی و نرمی نابخردان بسی بهتر و بالاتر است. قهر آنان حیات بخش است و لطف اینان گاهی مرگ آور.

و دیگر آنکه خطر نفس اماره در سایه عنایت و هدایت پیران راه و مرشدان آگاه از آدمی دفع شود. از آنرو که دفع مار خزنده ی نفس همراه با ریاضات است، ابتدا طبع حیوانی آدمی آنرا بد و ناخوش پندارد و چون در نهایت میوه و ثمر شیرین این ریاضات حاصل آید دریابد که تمهیدات آن پیر راه چه فرخنده و مبارک بوده است.

«خردمند سوار» در این داستان تمثیل ولی مرشد است. و آن «مار خزنده» تمثیل نفس اماره است و آن «شخص خفته» تمثیل مردمان خواب رفته در این دنیاست که گاهی آنقدر در خواب عمیق فرو رفته اند که حتی فرو رفتن مار در شکم خویش را هم متوجه نمی شوند و لازم است خردمندی با گرز و چماق آنها را بیدار کند.


[ چهارشنبه 91/8/3 ] [ 12:18 صبح ] [ مهران گلی ] [ دلگویه های شما () ]


 
استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید :   
 
به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
 
شاگردان جواب دادند:
 50
گرم ، 100 گرم ، 150 گرم
 
استاد گفت:
 
من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا" وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
 
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
 
استاد پرسید:
 
خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
 
یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.. 
 
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
 
شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا" کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
 
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
 
شاگردان جواب دادند: نه
 
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟
 
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
 
استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.
 
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.
 
اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد  خواهند آمد.
 
اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
 
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است  که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
 
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!
 
*
دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری ! زندگی همین است*


[ چهارشنبه 91/8/3 ] [ 12:9 صبح ] [ مهران گلی ] [ دلگویه های شما () ]

می گفت : نخستین باری که به حج مشرف شدم و اولین باری که چشمانم به خانه خدا افتاد سجده کردم . آنگاه خطاب به خداوند عرض کردم : خدایا ! من در همین لحظه ، از تمامی کسانی که من حقی به گردنشان دارم گذشتم ؛ چه مالی و چه معنوی ، چه کم و چه زیاد ، چه مطلع باشم و چه بی خبر باشم ، من الان از هیچ کس ناراضی نیستم و همه را به طور کامل بخشیدم .

و ادامه داد : آنگاه سرم را رو به خانه خدا بالا آوردم و گفتم : خدایا ! من در این لحظه ، از تو بخشنده ترم ! اگر تو مرا نبخشی !

و گفت : و چون هیچ کس از خدا بخشنده تر نیست ، کاملا مطمئنم که تو مرا بخشیده ای .

***

اینها را چند سال پیش در یکی از شبهای قدر از زبان آیت الله حاج آقا "مجتبی تهرانی" شنیدم و از آن موقع تاکنون همیشه با همین  ترفند ، سراغ خدا می روم و به بخشندگی و مهربانی مطلق او چنگ می زنم.

   

[ شنبه 91/7/29 ] [ 10:52 صبح ] [ مهران گلی ] [ دلگویه های شما () ]
فکرم همه‌جا هست، ولی پیش خدا نیست
سجاده زردوز که محرابِ دعا نیست
گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟
اندیشه سیال من ـ ای دوست ـ کجا نیست؟!
از شدت اخلاص من عالَم شده حیران
تعریف نباشد، ابداً قصد ریا نیست!
از کمیتِ کار که هر روز سه وعده
از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست
یک‌ذره فقط کُندتر از سرعت نور است
هر رکعتِ من حائز عنوان جهانی‌ست!
این سجده سهو است؟ و یا رکعت آخر؟
چندی‌ست که این حافظه در خدمت ما نیست
ای دلبر من! تا غم وام است و تورم
محراب به یاد خم ابروی شما نیست
بی‌دغدغه یک سجده راحت نتوان کرد
تا فکر من از قسط عقب‌مانده جدا نیست
هر سکه که دادند دوتا سکه گرفتند
گفتند که این بهره بانکی‌ست، ربا نیست!
از بس‌که پی نیم‌وجب نان حلالیم
در سجده ما رونق اگر هست، صفا نیست
به به، چه نمازی‌ست! همین است که گویند
راه شعرا دور ز راه عرفا نیست

--


[ سه شنبه 91/7/25 ] [ 8:34 صبح ] [ مهران گلی ] [ دلگویه های شما () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

<

شهدا شرمنده ایم شهرستان بجنورد

کانون منجی

هئیت حسین جان

آرشیو مطالب
امکانات وب


بازدید امروز: 65
بازدید دیروز: 294
کل بازدیدها: 2190639
Flag Counter